محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

177

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

مىنشينند بدان كه به مدينه مىشوند . على رضى الله عنه بر سر كوه شد و بنگريست . ايشان بر شتر نشسته بودند و اسبان به دست گرفته ، و به راه مكّه مىشدند . آنگاه على رضى الله عنه هم از كوه تكبير كرد و فرود آمد . بو سفيان باز گشت و گفت : اين چه تكبير است . كارى بارسا ( ؟ ) كرديد ، اكنون آراسته باشيد . و پيغمبر عليه السّلام آن شب آنجا ببود و به مدينه باز نگشت . چون روز شد ، پيغمبر گرد كشتگان برگشت تا ببيند كه كه كشته شده است . حمزه را ديد بر آن حال كشته و افتاده . گفت : اگر از بهر صفيّه خواهرش نيستى كه طاقت ندارد من حمزه را به گور نكردمى تا مرغانش بخوردندى ، تا روز قيامت خداى عزّ و جلّ او را از شكم مرغان حشر كردى . پس بفرمود تا آن كشتگان را گرد كردند تا به گور كنند . و پيغمبر گفت : اگر خداى تعالى مرا روزى ظفر دهد بر ايشان ، به جاى هر يكى از اين كشتگان دو را گوش و بينى ببرم . و همه مسلمانان گفتند چنين كنيم . خداى عزّ و جلّ اين آيت فرستاد * ( وَإِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ به . 16 : 126 ) * الآيه : پس مردمان بيرون آمدند از مدينه ، و هر كسى پيش كشتگان خويش شدند و بانگ و زارى برخاست . و خواستند كه كشتگان خويش را برگيرند و به مدينه برند . پيغمبر فرمود كه هم ايدرشان به گور كنيد تا هم از اينجا حشر كنندشان ، و گفت : همچنان با خون به گورشان فرو كنيد كه روز حشر چون نزد خداى تعالى روند ، خون از ايشان مىرود . و همچنان كردند . و پيغمبر عليه السّلام بر ايشان نماز كرد . و بر حمزه هفتاد تكبير بكرد زيرا كه نخست حمزه را [ فرو ] بنهادند و حمزه را بر نگرفتند . و پيغمبر بر هر يكى چهار تكبير كرد . و صفيّه خواهر حمزه بيرون آمد از مدينه كه حمزه را ببيند . پيغمبر عليه السّلام زبير را بيرون فرستاد كه او را باز گرداند . و او از مهتران زنان بنى هاشم بود و عمهء پيغمبر بود ، و پيغمبر عليه السّلام نخواست كه او حمزه را بر چنان حالت ببيند . و او مر زبير را گفت : خواهم كه او را همچنان ببينم تا دلم بسوزد ، در آن حال صبر كنم تا خداى عزّ و جلّ مزد صابران به من دهد . پس پيغمبر دستورى دادش تا بيامد و حمزه را بديد و بر وى نماز كرد . و پيغمبر عليه السّلام شب يكشنبه به لشكرگاه بود . و روز يكشنبه بايستاد تا